وقتی پدرش را بردند؛ او زنده بود، اما در کما.
وقتی باز می گرداندند؛ او زنده نبود ، اما پدرش در کما.
پ.ن. زیاد در دل دارم:
1- بچه محل! باز هم تنها ،تنها؟
2- رو در و دریوار این شهر... نمی خواهم! نمی خواهم ! با عکس هایت که فردا بر رویشان است، یادگارت باشند.
3- 20 اردی بهشت، روز اول هفته ی خوانسار بود. بهشت بود. روز 21 اردی بهشت، روز دوم هفته ی خوانسار بود، جهنم شد.
4- آ خدا! هوای رفیقمونو داشته باش! نمی گم داداشم بود، اما بچه محل بود... نیاز به قسم که نیست؟
5- تازه داماد بود. نه این که بگویم مثل قاسم حسین (ع)؛ اما... برایش دعای مغفرت کنید که بشود مثل قاسم حسین.
6
7
8
حتی اگر 1000مین پ.ن. را هم بنویسم یک چیزی توی قلبم، طناب چشمانم را همچنان شل می کند.
آهان!
آی اتوماسیون! حساب دستت باشد! این سومین اش بود.
پ.ن.ِ پ.ن.ها : یعنی 8 ساعت است که دیگر در... از... برخاک نیستی؟؟ چگونه موتور سردخانه از پس آتش چشمانت برآمد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:59  توسط بهلول
|
ن،
مُهری است بر تایید نداشتن تو.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:50  توسط بهلول
|
دروغ خطرناک است.
صداقت، خطرناک تر.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 4:28  توسط بهلول
|
دوستم راست میگفت.
ما هیچ وقت پوستمان کلفت نمی شود.
----------
پ.ن. کرگدن ها هم پوست اندازی می کنند.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 2:34  توسط بهلول
|
کاش دست کم برای این یک روز،
بین خیابان و پیاده رو های شهرم، دیواری از درختان نبود.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 16:21  توسط بهلول
|
دلم برای داشتن شانس دیدنت تنگ شده؛
کی به این شهر بر میگردی؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 0:38  توسط بهلول
|
بعضی وقتا یهو یاد یه نفر میفتی و میگی : اااااااااااااااااااااااااا چند وقته ازش بی خبرم؟
و تو کل این مدت نبودش رو حس نکردی.
واسه این یه حس بد میاد سراغت که چرا اون کسی که فراموش کرده، تویی.
حتی اگه اون طرف هرگز هم به یاد تو نیفته.
با خودت درگیر میشی که این منم؟؟؟
اونی که ادعا داشت هیچوقت فراموشش نمیکنه، منم؟
و هر چی حال بده سرازیر میشه توی سینه ات.
وا میری به کنج دیوار و زمین و زل میزنی به کنج دیوار و سقف.
یه ذره که گذشت، یادت میاد :"قسم به روزایی که نیست، وقتی بود هم هیچ غلطی نکرد."
یه هو سبک میشی.
اون قدر که داد میزنی:" زنده باد قدم زدن یه نفره! "
و نگاه مبهوت مادرت، آخرین چیزیه از لای در خونه میبینی.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 17:3  توسط بهلول
|
یک عمره که در انتظار تو
قفل سکوت روی دنیامم
اینجا اگه خورشید هم باشم
بی تو کمم، از جنس ابهامم
اینجا تموم قصه از درده
اینجا تموم قصه آتیشه
اینجا اگه حتی نباشی هم
تو لحظه هام بوی تو می پیچه
اینجا سکوت محض و آیینه است
اینجا نگاه خیره به دیوار
اینجا مرور خاطرات توست...
اون لحظه های خوب بی تکرار
آتیش به جونم افتاده بانو!
از حسرت چشما و آغوشت
تو همنشین شاپرک هایی
گل های پیچک مست تن پوشت
یک روزو میبینم که همرامی
اون روز خونه قصر نور میشه
اون روز هر چی ماهی عیده
آزاد از تنگ بلور میشه
با خنده ی تو باغ می رقصه
جون می دی به بزم شقایق ها
هر لحظه ی من با تو نوروزه
با تو چقدر آرومه این دنیا
-------------------------------------------
پ.ن.: نوروز خجسته.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 20:54  توسط بهلول
|
فردا، یکی از اسباب خنده ات، امروز است.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:45  توسط بهلول
|
کاش اینقدر خوب نبودی که فراموش کردنت کار حضرت فیل باشد.
------
پ.ن: شاید "به موقع" برگردم؛ اگر در آن "به موقع" ،"موقع"ی برایم باقی مانده باشد.
+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 20:41  توسط بهلول
|
hi
salam
khoobi?////
are
mamnoon
to khoobi?
bad nistam
alaln miam bash karet daram
ok
bbakhshid
khahesh mikonam
:14che khabar
salamti
chikar mikoni?
tekrar
sorry alan miam bbakhshid
tekrar mikonam diroozam ro, har rooz
ok
+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 1:14  توسط بهلول
|
ساکم را که ببندم،
دیگر وقت سفر شده است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 5:3  توسط بهلول
|
ترس از ارتفاع و بوق ماشین و ... همه اش واسه اینه که ممکنه سلامتی یا جونت از دست بره.
یا ترس از امتحان که واسه از دست دادن پاس شدن اون درسه.
یا تاریکی؛
یا حتی عشق.
بالاخره هر وقت حرف از ترس پیش میاد، پای از دست دادن یه چیزی میاد وسط.
دقت کن!
ترس واسه وقتیه که چیزی قراره از دست بره.
گاهی تو کارایی که قراره بشون دست بزنیم واقعا چیزی نیست که از دست بره.
هر وقت خواستی کاری بکنی، خوب گوشه موشه هاشو نگاه کن و خیال خودتو راحت کن که ضرری در کار نیست.
اون موقع سینه رو سپر کن و صاف به مسیر پیش روت نگاه کن و با خودت بگو:
"وقتی چیزی برای از دست دادن وجود نداره، نترس!"
و قدم هاتو "محکم" به سینه ی زمین بکوب.
اونقدر که زمین و زمان، زیر عظمت اندیشه هات، قد خم کنند.
-----------
پ.ن: تقدیم به کمش عزیز. به خاطر مهربونی ها و احترامی که برام قائله.
پ.ن۲: تقدیم به هیچکس عزیز که در سرآغاز "سفری دونفره" است و البته به همسفر عزیزش.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 5:1  توسط بهلول
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 8:36  توسط بهلول
|
آهای!
ای کُهَن ترین!
ای مانده ی به دل!
به فاطمه و جوادش قسمش دادم که واسطه شود.
حالا اگر جرأت داری براورده نشو!
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 7:18  توسط بهلول
|
1
- فقط نوک دَماغتو می بینی!
آن قدر این را شنید که فکر کرد ایراد از دَماغش است؛ رفت و دَماغش را جراحی پلاستیک کرد.
فرقی نکرد.
هنوز هم فتحه را با کسره اشتباه می گیرد.
-------------------
2
گاهی می مانم در دوراهیِ "خدا حاجتت را بدهد" و تیترهای روزنامه ها.
برای خطر نکردن، ماهانه ام اندک است.-شاید هم ایراد از بزرگی مخرج کسر است نه کوچکی صورتش-
بانو!
رابطه ای میان این که چقدر به هر کس صدقه بدهم و مقداری که دعایش به تو نزدیکم می کند، وجود دارد؟
--------
3
راهی مشهدم
حلالم کنید./
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 15:24  توسط بهلول
|
لبخندت مادر شقایق هاست.
کمی هم اخم کن ای من!
-شقایقِ دل نسوخته که شقایق نیست-
اینجا دلی برای سوختن در آتشت، تنگ شده است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 18:23  توسط بهلول
|
بعضی آرزوها به دل آدم می ماند؛
امّا، بعضی آرزوها رو آدم می داند که به دلش می ماند.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 16:40  توسط بهلول
|
ماه نو، معشوق من است که پاتیناژ می رقصد.
----
پ.ن:عیدانه ی غدیر 90 به ناخدا.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 17:42  توسط بهلول
|
پدربزرگم شیشه بر و شیشه فروش بود.
هر وقت شیشه ای از خانه ی ما یا یکی از اقوام می شکست، خیالمان راحت بود که شب ، زوزه ی سرما به خانه سرک نمی کشد. آینه ها را هم درست می کرد.
اما حالا که مرده ، دیگر از سفره های 10 متری خبری نیست،
چند سال است نگرانی افتاده به جانمان که نکند شیشه هامان بشکند.
***
چند سال است که آینه ها را خودمان می شکنیم ؛ آخر از سفره های 10 متری دیگر خبری نیست.
حس کردم لازم است بروم شیشه خَر و شیشه بُر و شیشه فروش بشوم امّا دیدم بیش از آینه هایی که نصب می کنم، می شکند و البته می شکنم.
-ترانه ای از او که آخر سر سلام می کند، خواندم.-
شاید بهتر بود که از اول می رفتم شیشه بَر و شیشه فروش و شیشه خُر
می شدم.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 16:25  توسط بهلول
|
آهای عشق قدیمی!
به آرشیو پیوستی.
پایان.
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:12  توسط بهلول
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:11  توسط بهلول
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:11  توسط بهلول
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:11  توسط بهلول
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:11  توسط بهلول
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:10  توسط بهلول
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:10  توسط بهلول
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:10  توسط بهلول
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:10  توسط بهلول
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:10  توسط بهلول
|